خرید بک لینک
سعی کردم دیدم رو به ادامه مثبت کنم. زبان خوندن رو شروع کار کردم. دو خط میخونم، سه پاراگراف فکر می کنم. همزمان دارم زبان ترکی و انگلیسی رو پیش میبرم. تقریبا یک ساله. تو هیچکدوم فعلا به نقطه آغاز نرسیدم. یعنی فعلا زیر خط نفهمی نسبت به هر دو زبانم. آغاز کردم به نوشتن. زور میزنم. دو قطره واژه میچکه رو برگه. در روز جاری از مجله رشد پیشنهاد کاری داشتم. فکر نمی کنم جنبه مالی داشته باشه ولی اصلا مهم نیست. همین که بتونم تو مجله ای که فکرِ نوشتن رو انداخت به سرم بنویسم خیلی خوبه. این روزها حال و احوالم خی

برچسب: نویسنده: ایلیا مرادی تاريخ: سه شنبه 27 مرداد 1405 ساعت: 17:52

اردیبهشت از راه رسید این آپدیتِ احوال نوینم رو بهتون بدم و برم برای قطعی پنجاه و چندمین روزه‌ی دسترسیم انقدر بارون باریده که همه چی سبز شده. از بغل درختای خشک و درز سنگای بدجنس ساقه نحیف گل بیرون زده. آسمون آبی‌تر و هوا تمیزتره. بهار ریخته تو گوشت و جونم و حس می‌کنم زندگی به زمین برگشته. دارم همه‌ی سعیمو می‌کنم که تو مجله مدام بنویسم. کاش نوشتنم کش‌دار بشه. انقدر کش بیاد که واژه‌هاش بریزه تو مجله و روی زمین. بعد که آدما بشینن رو زمین و واژه‌ها رو مشت کنن تو دست، چشمشون به چشم هم گره بخوره و عاشق

برچسب: نویسنده: ایلیا مرادی تاريخ: سه شنبه 27 مرداد 1405 ساعت: 17:52

یه کم بگذره دوباره می نویسم

چند بار گذشته که اینجا نوشتم و هی پاک کردم و دوباره نوشتم و دوباره پاک کردم، به یقین رسیدم که دیگه نباید خیلی این سمتا چرخ بخورم. یه عده آدم هستن که اگه خلوت ترین گوشه و دنج ترین کنج رو هم پیدا کنی، میان و خلوتت رو به هم میزنن.

این رو هم فقط به خاطر به هم نریختن قولم برای همیشه نوشتن تو وبلاگم نوشتم. بالاخره همین شهریور این کنج نه چندان خلوتم ده ساله میشه و از این بابت خیلی خوشحالم :)

برچسب: نویسنده: ایلیا مرادی تاريخ: سه شنبه 27 مرداد 1405 ساعت: 17:52

چتر خیس روزهای خوبـ"ـززز آر کامینگ ما همه خاکستری هستیم گذاشتن لینک تبلیغاتی تو بلاگفا غیرمجازه؛ برای همینم مجبورم کتابم رو همینطوری خودمونی بهتون معرفی کنم :) پارسال که کتابم برای اولین بار چاپ شد، اصلا توقع عرضه نداشتم. اومدم همینجا و بین دوست های نشناخته و ندیده عنوان کردم که آهای بچه ها، من کتاب نوشتم. همینجا شاید بهتون بگم 20 ویرایش ازش ارائه رفت و خب بعدش نظراتی که از خوندن کتاب به دستم می رسید ذوق آور بود. یه عده ناراحتِ این بودن که داستان ها همگی واقعی هستن. ناراحتِ این که یه

برچسب: نویسنده: ایلیا مرادی تاريخ: سه شنبه 27 مرداد 1405 ساعت: 17:52

هنوز در راه اینجا نوشتن به ذهنم نظم میده. حس می‌کنم کسایی هستن که تو سکوت دنبالم می‌کنن و اون تئوریِ معروف تنگ شیشه‌ای برام زنده‌تر میشه. پس تا وقتی چشم هست، من هم هستم و سعی ‌می‌کنم آدم‌های کنجکاوِ غریبه رو از خودم سرشار کنم. امروز برای نشر میلکان رزومه دادم و خب همین یه حرکت کوچیک باعث شد کلی انرژیِ خوب بگیرم. از روز آینده برنامه زبان خوندن رو دوباره ابتدا می‌کنم. سفارشای رایا مارکتینگ رو می‌فرستم و دوباره برمی‌گردم به جلو بردنِ فیلمنامه‌م. کنار همه اینا نگرانی‌هام رو هم ادامه میدم. برام مه

برچسب: نویسنده: ایلیا مرادی تاريخ: سه شنبه 27 مرداد 1405 ساعت: 17:52

امروز برای بار هزارم بار بعد از آنژیوی سوم دست و پاش دوباره داغ کرد. هر بار کوچک‌تربن اتفاقی منو یاد پارسال موقع حمله قلبیش می‌ندازه، انگار یه حمله قلبی‌ام به من دست میده. دیگه نمی‌تونم به صورت نرمال تو این وضعیت سِیر کنم. انگار باید دست بندازم به چیزی که درشتیِ این شرایط رو برام خرد کنه. حتی نمی‌تونم اون چیز رو پیدا کنم که یه مقدار ریلکس‌تر بشم. شاید فلوکستینی، آسنترایی چیزی بهترم کنه. زهرا چند وقته بهم گیر میده که چرا تنزل کردی و کتاب نمی‌خونی و تو همونی بودی که داستانات تا کانادا می‌رفت و الا

برچسب: نویسنده: ایلیا مرادی تاريخ: سه شنبه 27 مرداد 1405 ساعت: 17:52

من تو بلاگفا دوست جنوبی زیاد دارم. واقعا این روزها نگران حال و احوال شمام. از اون ناخدایی که به حرمت مهمون نخل زمین زد تا پنیر نخلش رو پیشکش کنه، تا اون عمه‌هایی که نوه‌ی برادرشون رو از ترس کرونا به دندون کشیدن، من این چیزا رو از جنوب بلدم. بلدم که اردیبهشت می‌رید کرخه واسه دیدن بچه خرچنگا و زندگی براتون همیشه سبزه. یکی می‌گفت خاک بوشهر دامن گیره، هیچوقت نیا بوشهر چون شاید از این شهر بری، ولی این شهر از تو نمیره. دوست دارم وجب به وجب این خاک دامن‌گیر سالم بمونه تا روزی که بتونم مهمون مردمش بشم.

برچسب: نویسنده: ایلیا مرادی تاريخ: سه شنبه 27 مرداد 1405 ساعت: 17:52

دو قاشق شیره توت فرنگی و سه قاشق شیره شکلات بود؟ دقیق یادم نیست. تخم مرغ را با یک دست در ظرف می‌شکنم و با هرچه در توانم هست، زرده را می‌شکافم به درون سفیده. هرچه حرص دارم روی آن توپک زردی که به جوجه شدن نرسیده خالی می‌کنم. امان از بزرگسالی، به خودت می‌آیی و می‌بینی برای فرار از چیزی بزرگ، دست انداخته‌ای به چیزی سخیف؛ آشپزی، تماشای زجرآور یک کمدی و درست کردن مرغ با حوله آشپزخانه! تخم مرغ‌ها را انقدر زده‌ام که رنگشان برگشته. به قول شف مرمر به کف افتاده‌اند. این روزها نمی‌دانم با خودم، با زندگی‌ام

برچسب: نویسنده: ایلیا مرادی تاريخ: سه شنبه 27 مرداد 1405 ساعت: 17:52

تصویر مبهمی از آن سروِ بالای قبر هنوز در خاطرم مانده. یک سرو بود که احتمالا تولدش مماس شده با مرگ صاحبش. جوان بود، به کمتر از ده سال می‌زد. رو به پرتره‌ی عزبِ یک قبر، به شکوه ایستاده بود. بالای قبرهای دیگر، لایتناهی است از سوسن و پیچک و میخک. بلای این قبر سروی گذاشته بودند که بگویند صاحبش ایستاده مرده. یا اصلا نمرده و سرو، جورِ بودنش را می‌کشد. شاید هم اصلا نخواسته‌اند چیزی بگویند و دمِ دست‌شان سروی فشانده‌اند بالای آن پیکره لخت و عور! خواستم بگویم می‌خواهم آن‌طور بمیرم. این چنین استعاری که کسی

برچسب: نویسنده: ایلیا مرادی تاريخ: سه شنبه 27 مرداد 1405 ساعت: 17:52

یک دردِ استخوان سوزی در این دنیا هست که تا همین یکی دو سال پیش از وجودش هم خبر نداشتم. خدا نکند دست کسی نقطه ضعفی داشته باشید. خاصه آن که عزیزتان باشد. همان وقت است که دردِ تجربه کردنش جوری کارد به استخوانتان می کند که بیا و ببین. کسی را دوست داشتن و همزمان ازش متنفر بودن را آن موقع درک می کنید. خیلی چیزها را درک می کنید. آدم ها در کوبیدن نقطه ضعف به روی صورتتان خیلی ماهرند. هربار قضیه را جوری پیش می کشند که غافلگیر شوید. هربار غافلگیر می شوید؛ حتی اگر سال ها تمرین کرده باشید که این بار نه؛ دیگر

برچسب: نویسنده: ایلیا مرادی تاريخ: سه شنبه 27 مرداد 1405 ساعت: 17:52

صفحه بندی